دلم میخواهد خانهام را بفروشم و برای بچهها سنگر بسازم
حاجبصیر آرزو داشت تمام داراییاش را فدای رزمندهها کند و حتی میگفت: دلم میخواهد مغازه و خانهام را بفروشم و برای بچهها سنگر بسازم.
به گزارش خبرگزاری حیات، رزمندگان و خانوادههای شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جستوجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است. در ادامه گفتگو با همسر سرلشکر شهید حاج حسین بصیر قائممقام لشکر ویژه 25 کربلا از نظرتان میگذرد.**ضمن معرفی خودتان، از ازدواجتان بگویید؟آمنه براری همسر شهید حاج حسین بصیر هستم، آن زمان من 13 ساله و حاج حسین 23 ساله بودند و عمه ایشان واسطه این ازدواج شد.چون حاج حسین وضع مالی خوبی نداشت، دو سال صیغه بودیم و بعد از دو سال ازدواج کردیم، بعد از عروسی هم به منزل پدر حاج حسین رفتیم.بعد از چند سال به تهران رفته و چهار سال در آنجا ماندیم، حاجی در این مقطع در یکی از مراکز ارتش مشغول کار بود اما بهعلت تبعیضهای فراوانی که در آنجا وجود داشت استعفا داد و ما دوباره به خانه پدرش بازگشتیم و پنج سال دیگر با هم زندگی کردیم.بعد از آن با 20 هزار تومانی که با زحمت زیاد تهیه کرده بودیم، دو تا اتاق ساختیم و از پدر و مادرش جدا شدیم.
**از تحصیلات شهید بفرمائید؟حاجی تا کلاس ششم (قدیم) درس خوانده بود و بچهها را هم به درس خواندن تشویق میکرد و همیشه به من میگفت که ای کاش شما هم باسواد بودید، ناگفته نماند که حاجی خیلی اهل مطالعه بود.**از ویژگیهای اخلاقی و رفتاری حاج حسین بگویید؟ظلمستیزی از برجستهترین ابعاد شخصیتی حاجی بود و به همین دلیل هم از کارش در ارتش استعفا داد، یکی از بستگان حاجی (پسر عموی پدرش) به او گفت تو به اینها کاری نداشته باش چون با تو کاری ندارند ولی حاجی قبول نکرد و نمیتوانست این زورگوییها را تحمل کند.جنبه دیگر شخصیتی حاجی، بُعد احساسی ایشان بود، نسبت به من، فرزندان و اطرافیانش بسیار محبت داشت و همیشه به ما میگفت: «اگر من به جبهه میروم و در کنار شما نیستم فکر نکنید که شما را دوست ندارم بلکه همیشه به فکر شما هستم ولی باید بهدستور امام، از دین و مملکتمان دفاع کنیم و این از واجبات است».از دیگر ویژگیهای برجسته حاجی کمک به نیازمندان بود یادم میآید گاهی اوقات چند پیرمرد به خانه ما میآمدند، یک روز با اصرار زیاد علت آمدن آنها را پرسیدم، در جوابم گفت: «من کمی به آنها کمک میکنم».گفتم: «تو خودت چیزی نداری، آن وقت به آنها کمک میکنی؟»حتی چند بار کت و شلوار و پیراهن نو برایش خریدم اما وقتی سرکار میرفت و برمیگشت لباسش را نمیدیدم وقتی از او میپرسیدم که لباست چه شده؟ میگفت: «در مغازه است». بعدها متوجه میشدیم اگر جوانی را میدید که لباس مناسبی نداشت، لباسش را به او میداد، (قبل از انقلاب)
**چه آرزوها و خواستههایی داشت و بزرگترین آرزویش چه بود؟بزرگترین آرزویش قبل از جنگ زیارت کربلا و در زمان جنگ شهادت بود.**چه انتظاراتی از فرزندانشان داشت؟به بچهها میگفت: پیرو خط امام باشید، مساجد را خالی نکنید، با مردم خوشرفتار باشید، به بزرگترها و همسایهها احترام بگذارید.**چه انتظاراتی از شما داشت؟میگفت: اگر شهید شدم زیاد برایم گریه نکن، دلم نمیخواهد بچههایم ناراحت شوند، آنها را پنجشنبهها سر مزارم بیاور تا آرام شوند.**قبل و بعد از انقلاب چه فعالیتهایی برای تحقق اهداف انقلاب داشتند؟پیش از انقلاب حتی چند ماه مغازه را تعطیل کرد و در تظاهرات قم، مشهد و تهران شرکت کرد، چون در آن زمان مردم فریدونکنار تظاهرات نمیکردند بنابراین او اعلامیههای امام را به فریدونکنار میآورد و در بین مردم پخش میکرد.بعد از انقلاب هم (قبل از شروع جنگ) در ستاد ضد انقلاب و امر به معروف بابلسر بود، قبل و بعد از انقلاب با مردم عادی و طلبهها جلسه میگذاشت و با آنها درباره انقلاب و امام صحبت میکرد، حاجی همیشه میگفت اگرچه این انقلاب پیروز شد ولی ما هنوز با آمریکا دشمنیم و هر لحظه آماده جنگیم.
**دیدگاه شهید نسبت به نقش و جایگاه روحانیت متعهد چه بود و چقدر با روحانیت ارتباط داشت؟حاجی به روحانیون خیلی اهمیت میداد و همیشه میگفت: «روحانیای که پیرو خط امام باشد، من خاک پایش را سرمه چشمم قرار میدهم». و به پسرمان مهدی و دیگر بچهها میگفت: «به روحانیون اهمیت دهید و به آنها احترام بگذارید».حاجی دوست داشت که مهدی روحانی شود و مهدی هم دو ماه در قم درس طلبگی خواند اما بعد از شهادت حاجی برای سرپرستی و نگهداری از ما ترک تحصیل کرد و به فریدونکنار بازگشت.**دیدگاه شهید نسبت به امام(ره) چه بود؟به امام(ره) عشق میورزید و به ما هم میگفت که پیرو خط امام باشید، یادم میآید روزی دست خط امام را از جبهه آورد و به من گفت که این را بهعنوان تبرک در جانمازت بگذار که من هنوز هم این دست خط را دارم.**از نخستین اعزام شهید به جبهه بفرمایید؟در نخستین اعزام به جبهه زمانی که برای آموزش در پادگان چالوس بودند، بهخاطر تقاضای لباس برای نیروهایش، با یکی از پاسداران درگیر شد، بهخاطر همین موضوع به مدت 10 روز در پاسگاه چالوس بازداشت شد.وقتی آزاد شد و به خانه برگشت و گفت: «من در آنجا خیلی چیزها یاد گرفتم، کاش بیشتر از 10 روز آنجا میماندم». بعد از آن ماجرا حاجی حدوداً یک ماهی در شهر ماند و پس از آن به جبهه اعزام شد.**در مدت دفاع مقدس چه فعالیتهایی در پشت جبهه انجام میداد؟آرزو داشت تمام داراییاش را فدای رزمندهها کند و حتی میگفت: دلم میخواهد مغازه و خانهام را بفروشم و برای بچهها سنگر بسازم.**نظرشان راجع به شهادت چه بود؟بعد از هر عملیات، ناراحت به خانه میآمد و میگفت: «همرزمانم شهید شدند، من چه کار کردم که لایق شهادت نیستم؟!» تحمل این موضوع برایشان بسیار سخت بود و به همین خاطر هم، همواره دعای بعد از نمازشان دعای شهادت بود.
**از آخرین دیدارتان بگویید؟یک روز قبل از رفتن به جبهه سجاده مادرش را پهن کرد و روی سجاده مادرش نماز خواند و به مادرش گفت که برایش دعا کند و صبح قبل از رفتن سر بچهها و عمهاش را دست کشید، البته ما همیشه آماده شنیدن خبر شهادتش بودیم ولی این بار طور دیگری بود.**شهادت ایشان چه تأثیری بر شما و دیگر اعضای خانواده گذاشت و برای استقبال از شهید چه کارهایی انجام دادید؟از یک طرف از اینکه حاجی به آرزویش رسیده بود خوشحال بودیم ولی از طرفی تحمل فقدانش برایمان سخت و رنجآور بود، البته مردم هم بهعنوان همدردی با ما هفت روز تمام برای حاجی عزاداری کرده و کل شهر را سیاهپوش کردند و از منزل ما تا گلزار شهدا را حجله بستند.منبع:فارسانتهای پیام/